تبليغاتX
Oneline users :

خدا برایم کافیست - امروز چه گونه بر من گذشت؟

از صبح تا حالا داره قر می زنه! خستم کرد.

وای...........(مامانم و می گم)

بعد از اینکه آخرین کلمه از زخم زبوناش از دهانش خارج شد

و عین گرز کوبیده شد تو سرم  رفت بیرون و در اتاق ومحکم بست ...

سرم و گذاشتم روی کتابام و شروع کردم به گریه کردن

(مثل همیشه)

خسته شدم .... از مامانم و حرفاش..از بابام و کاراش ..

از خدا و بی محلیاش..از زندگی و بدبختیاش...

از روزگارو نامردیاش......از خودم....از خودم خسته شدم..از بودنم

بمونم که چی بشه؟

بشم دفترچه خاطرات بابام؟ که هی خاطره هاشو آرزوهاشو

توی وجودم بنویسه که بشم یکی مثل خودش؟

مگه من وجود خارجی ندارم؟ چرا  من نباید خودم باشم؟

 چرا زندگیم مال خودم نیس؟

بمونم که بشم ظرف شیشه ای.. که مامان داغ دلش رو توش خالی کنه؟

دیگه جا نداره!.داره می شکنه!
اصلا چرا هستم؟ چرا به وجود اومدم..

کاش می شد یه کوچولو به کارای خدا سرک کشید تا بفهمم چی می شه!

اما کاشو کاشتن سبز نشد!

خدا مگه من خواستم بیام توی این دنیا تک و تنها...

منکه خبر نداشتم اینجا چه ولوشوییه!

تو منو انداختی اینجا...چطور دلت اومد اون موجود پاک و بفرستی توی

این لجنزاری که بقیه ساختن؟ که...بشم ایییییییین!

خدایا مگه من گفتم بیارم اینجا؟ مگه خودت نخواستی؟

پس چرا کاری نمی کنی که راحت زندگی کنم؟

مگه من چند سالم که باید فکر خودکشی تو سرم باشه؟

خاک بر سر من که حتی عرضه ی خودکشی کردنم ندارم..!

از فکر کردن به آرزوهام دیگه بدم میاد...

حرص می خورم از اینکه نمی تونم بهشون برسم.

ضربه ی تیشه ی زندگی رو روی ریشه ی آرزوهام حس می کنم!

یهو یادم افتاد به جمله ای که توی وبلاگم نوشته بودم:

خدا برایم کافیست!
پس چرا الان آره همین الان گفتم:

خسته شدم از خدا و بی محلیاش؟

ای وای..........

خدا قربونت برم که اینقدر بزرگی که هیچوقت نمی شه ازت نا امید شد.

سرم و از روی کتابام برداشتم وبرگه هاش که پذیرای اشکای غم آلودم بودن.

خیس خیس شدن....

خدایا وضع منو که می بینی تنهام نزار..من که بجزتو کسی و ندارم...!

اگه ولم کنی میفتم اونوقت کی بلندم کنه؟
من به کمکت احتیج دارم! من بدون تو هیچی نیستم..

کتابام و بستم و خودم و انداختم روی تختم و گفتم:

می دونی؟ من فقط دلم می خواد تنها باشم خودم و تو ....

البته خدا جون اگه وقتشو داری...

تنها توی یه کلبه ....وسط ساحل دریا...

که شب باشه تاریک تاریک و تنها صدا

صدای امواج دریا باشه و تنها روشنایی سوسوی ستاره ها!

که کسی کاری به کارم نداشته باشه..

و برای یکبارم که شده خودم مال خودم باشه...

خدایا اگه تو با من نبودی حتما زندگیم از اینم بدتر بود..

دیگه هیچی نمی خوام.. فقط تو ..... تو برام کافی هستی.

دوست دارم به اندازه ی بزرگی خودت

بوس بوس شب بخیر..!

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 5:43 توسط آیناز |