تبليغاتX
Oneline users :

خدا برایم کافیست - من و داداش کوچولو

امروز دلم خیلی گرفته

هرچی به روزهایی که توی این دنیا گذروندم نگاه می کنم

میبینم که همش دارم بدبیاری میارم

شاید به خاطر اینکه دل خیلی هارو شکوندم...

حتما دارم تنبیه می شم....ولی این نمیتونه تنها دلیلش باشه

کار اشتباه زیادی هم انجام دادم....ولی دیگه روی توبه کردن ندارم

می دونی تا حالا چندبار از خدا خواستم منو ببخشه

تا حالا چند بار گفتم غلط کردم دیگه تکرار نمی شه؟

اما من درست بشو نیستم.دیگه فکر نکنم خدا منو ببخشه

منم شدم مثل اون آق گرگه که توبش مرگ

خدایا به بزرگی خودت خیلی دلم می خواد دختر خوبی بشم اما...

اما ....گناه شیرین... چرا هر چیز خوب ...بده؟

هر وقت خواستم انجامش ندم نتونستم.....

تو همین فکرا بودم که یهوو صدای داداش کوچیکم که دو روزی هست

به دنیا اومده...طبق معمول بلند شد..

از صداش که عین زنگ تیز تیز بود بدم میومد

همش گریه می کنه با گریه هاش انگار داره رو مغزم دوچرخه سواری

می کنه..از وقتی به دنیا اومده اصلا سمتش نرفتم

مامان و بابا خیلی به خاطر این موضوع با من بحث می کنن اما....

شاید راست میگن ..من از احساس بویی نبردم..من برادرم و دوست ندارم

یا ....آره حتما دارم بهش حسودی می کنم......مسخرست!

به زحمت خودم و از رو تختم جدا کردم و رفتم سمت آشپز خونه تا

یه صبحانه ی درست حسابی بخورم

سر میز خوش آب و رنگ همیشگی نشستم....که مامان باز شروع کرد

گفت:داداش کوچولوت و دیدی؟ به نظر من شبیه تو!

لقمه ی نون پنیر و که داشت وارد دهنم می شد و انداختم رو میز و

 گفتم: پس چقدر بدبخت

بابا گفت: نه به خشکلی دخترم که نمیرسه

مامان گفت: نمی خوای بغلش کنی؟ چطور می تونی اینقدر سرد باشی؟

از سر میز بلند شدم بدون اینکه چیزی بخورم..

از کنار اتاق اون فسقلی رد شدم... گریه نمی کرد....از لای در یواشکی نگاش کردم..آخی انگشتای پاش تو دهنش بود.....دورو برم و نگاه کردم

که خبری از مامان بابا نباشه و رفتم تو

نازی..داشت نگام می کرد...می خندید

منم نتونستم جلوی لبخندم و بگیرم و با انگشتم پوست نرم صورتشو ناز کردم.....

و گفتم:کوچولو تو هم بلدی بخندی؟ خوش به حالت پاک پاکی.....

زول زدم بهش و اون همینطوور به من نگاه می کرد و کوچولو

کوچولو می خندید

پیشونیش و بوسیدم و گفتم: داداش کوچولو به من می گی خدا چه شکلیه؟ داره یادم میره.....

آخ.. از اتاق اومدم بیرون که دیدم مامان جلوی در  ایستاده داره نگام میکنه

گفت : دیدی چقدر شبیه تو؟

گفتم: نه اون پاک پاک بود اما من.........

رفتم تو اتاقم و جانمازم و پهن کردم که نماز بخونم یهو مامان اومد تو اتاق و گفت: برای یه بار از ته دل صداش کن میشنوه..امتحان کن

شروع کردم به نماز خوندن..از ته دل

یاد بدبختیام افتادم...گریم گرفت..فهمیدم چقدر بیچارم...

خدایا من به جز تو کسی رو ندارم

تنهام نذار.....که هیچی نیستم..

اون اولین نمازی بود که حسابی بهم چسبید

 

خدا برایم کافیست

 

 

البته این مطلب مطعلق به ۷ سال پیش و برادر کوچولوی من ۶ ماه

بعد از به دنیا آمدنش فوت کرد

و اگه زنده می موند اون ۷ سالش بود و امسال می رفت اول دبستان

..............

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 16:12 توسط آیناز |