تبليغاتX
Oneline users :

خدا برایم کافیست - کوهنورد

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست

 از بلندترین کوهها بالا برود

او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد

شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید

همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا می رفت

 چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد

و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ..

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود

و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد:

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:

از من چه می خواهی؟

ای خدا نجاتم بده...

واقعا باور داری که من می توانم نجاتت دهم؟

البته که باور دارم

اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت.....

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند: که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند

بدنش از یکطناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ....

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت...

 

خداوند هوایمان را دارد..ما آدمها چقدر به او اعتماد داریم؟

 

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 18:39 توسط آیناز |