تبليغاتX
خدا برایم کافیست

خدا برایم کافیست

آیا می دانی چرا خدا شیطان را از درگاه خود راند و برای همیشه او را طرد کرد؟

چون فرمان خدا برای سجده ی بر انسان اطاعت نکرد

اما بی وفایی برخی آدمیان را بنگر که از خدا رو می گردانند و حلقه ی بندگی شیطان به گردن می آویزند!

رسول خدا (ص) می فرماید:خداوند به چنین انسانهایی خطاب می کند:

من به خاطر تو شیطان را طرد کردم اما تو او را دوست خود گرفتی و به اطاعت او درآمدی؟!

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:1  توسط آیناز  | 

آدمک بخند

آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همینجاست بخند

 

دست خطی که تورا عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

آدمک خر نشوی گریه کنی

 

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند..........

 

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 14:52  توسط آیناز  | 

نمی دانم دوستت داشتم یا نه!؟

گفتی برو!باور نکردم.اما خشم تو ساده نبود..

گفتی برو! انگار محکمتر از همیشه بود.

مهربانیت رنگ باخت. گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟

سکوت کردی. گفتی برو!

فریاد زدم نگاهم کن ...نگاهم نکردی....!

نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم.

تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.

گفتی جانشین من است خلیفه است...

روزی که از من خواستی به غیر از تو سجده کنم...به آن تلی از خاک

 که کم کم تبدیل به گل می شد..

من نمی دانستم جنس آبی که این خاک را گل می کند

چیست....نمی دانستم آب عشق چیست...آب روح چیست؟

از آن به من ننوشانده بودی...آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!

من........سوختم.به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد.

نمی توانستم به این یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.

محکم و مقتدر ایستادم.گفتی زانو بزن.نتوانستم.فریاد زدم.

ابن همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد.

سرکش و طغیانگر خواهد شد..

تنگ چشم و حریص و نا سپاس و مجادله گر.این آدم توست؟...

باز سکوت...آرام زمزمه کردی خلیفه است.

وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم! خلیفه ای که دروغ می گوید.

خلیفه ای که گناه می کند.خندیدم و طعنه زدم.یک خلیفه گناهکار!...

گفتی نخوت تو را بلعیده است.

خندیدم!سجده نکردم!رانده شدم!

........نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟

قرنها از آن رور می گذرد و من ساکن زمینم.

بین همه این آدم های خاکی تو! بین همه دروغ ها و حرص هایشان.

بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!

بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.

همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.

و من از شوق لبریز می شوم.

من! ابلیس فرزند آتش! ازذلت این عنصر خاکی لذت می برم.

از این که امیدهایت را نا امید می کنند شادی می کنم.

و دلم برای لغزشهایشان پر می زند!

و تو ! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی هایشان را می بخشی....

هنوز توبه می پذیری و باران می بارانی و مهربانانه سرافرازش می کنی!

عجب از او که مهربانیت را می بیند و ستم می کند

و عجب از تو که ستمش را می بینی و مهربانی می کنی....

و من هنوز از این که زشتی هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم

و برای نابودی اش قسم می خورم .

برای سرگشتگی اش لحظه شماری می کنم...

منم ابلیس!...

 

"تولد هر نوزاد نشانه ی این است که خدا هنوز از انسان نا امید نشده است"

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 16:59  توسط آیناز  | 

برام دعا می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام گلای مهربونم

این روزا بدجوری دارم بدبیاری میارم.

با قبول نشدن تو کنکوور ضربه ی سنگینی خوردم

مخصوصا با وجود خانواده ی پرتوقع من!..

و بهترین دوستام هم (که دوتا بیشتر نیستن)وارد دانشگاه شدن

و من تنهایی باید یک سال رو بخونم!

این چند وقته هم که مزاحم تلفنی پیدا کردیم

و به خاطر یه سری سوءتفاهمات خانوادم بهم مشکوک شدن

 و از اینکه الکی دارم محکوم می شم حرص می خورم!(باور کنید بی گناهم)

و از یک ور شبای احیا که خیلی دلم گرفته بود خیلی به خدا گله کردم و نالیدم!

احساس تنهایی شدیدی می کردم.

دلداریم می دادن و می گفتن : خدا بزرگتر از مشکلات ما است....

و من در جواب می گفتم:خدا بزرگه....!

خدا واسه همه خداست و نوبت من که می رسه...

معلوم نیست کجا غیبش می زنه!

گفتن:داری ناشکری می کنی...

و گفتم:من چیزی ازش نمی خوام ..

اگه نمی خواد از بدبختیام کم کنه ...اضافه هم نکنه راضیم...

و از این حرفای نا امید کننده..اما جالب می دونید کجاست؟

با اینکه داشتم زار می دم و ناله و نفرین می کردم...

در اوج ناامیدیم نمی تونستم ازش نا امید باشم..واسش گریه کردم..

درد و دل کردم..و حتی یه لحظه بر بزرگیش شک نکردم

اما کاملا واضح بود که ایمانم سست و ضعیف شده بود!

یادم افتاد به حرفی که یکی از دوستام بهم گفته بود!

اون گفت:وقتی دلت گرفت ..وقتی از همه بریدی..حتی زندگیت..

وقتی به وجود خدا شک کردی....وقتی نا امیدی....

قرآن رو باز کن و صفحه ای که واست باز شد رو بخون...

ببین چه شاهکاریه....ببین چطور می سازدت..امتحانش که ضرری نداره

امتحان کردم:

آیه ای برام در اومد که ........هیچ نمی تونم حالمو توصیف کنم!

بعد از خوندن قرآن و در بغل گرفتم و روی قلبم فشار دادم

و شروع کردم به گریه کردن!

خدایا بد کردم...منو ببخش!

و روز بعد خبر از تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد شد!

و الان منتظر فرمش هستم..

نذر و نیاز زیادی کردم و به خدا هم قول دادم که انجام بدم

این مساله برام خیلی مهم..نه روحیه ای واسه خوندن دارم اونم یه سال...

نه می تونم زخم زبونای خانوادم رو تحمل کنم..اونا هم حق دارن...آرزوها دارن..

امااز شما دوستای مهربونم می خواهم که برام دعا کنید...

خرج که نداره!

ازتون می خوام با اون دلای پاکتون برام دعا کنید..

دعا کنید تا توی این تکمیل ظرفیت قبول بشم!جبران می کنم

 

 خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 4:35  توسط آیناز  | 

پادشاهی که شفا می داد..!

در گذشته های نه چندان دور بسیاری از کشورها شاهان یا امپراطورها یا

سلاطینی داشتند که تمام قدرت کشورها در دست آنان بود.

آنها قصرها و دربارهایی داشتند که محل تجمع انواع نعمتهای زمینی بود.

تمام مسائل به فرمان آنها حل می شد

و تمام کارها با اشاره آنها به انجام می رسید.

درست است که حیطه قدرت آنها مختص به امور زمینی و پایینی بود،

 اما هر کس که با آنها ارتباط دوستانه ای داشت و امکان دیدار و گفتگو

با شاه را داشت خوشبحت ترین انسان در آن زمان بود.

مسائل اش در سریعترین زمان حل می شد و خواسته هایش

بی قید و شرط به انجام می رسید و در ناز و نعمت زندگی می کرد.

آن زمانها گذشت و امروزه چنین فرمانروایان و سلطانهای دست و دلباز

 و سخاوتمندی کمتر یافت می شوند.

البته ناگفته نماند که آن پادشاهان از عهده همه کارها برنمی آمدند،

برای مثال توان حل مشکلاتی چون بیماری های صعب العلاج و . . .

را نداشتند و کاری از دستشان ساخته نبود.

اما خیلی نا امید نباشید چون در روزگار ما نیز

پادشاه بسیار بسیار بزرگی وجود دارد که نه تنها صاحب اختیار زمین است

بلکه بر تمام آسمانها و جهانیان نیز احاطه دارد.

در عین حالی که بسیار بخشنده و مهربان و گشاینده ی مشکلات است.

و اگر پادشاه آسمانها و زمین را بشناسیم و با او ارتباطی دوستانه برقرار کنیم

به بی نیاز مطلق می رسیم. اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْك‏ (قرآن-آل عمران- 26)

هر كاري كه تصور كنيد از اوساخته است.

او كارگزاران بي شماري دارند كه در سراسر جهان پخش هستند

و كافيست كه كسي نام او را بخواند، به سرعت صدايش را به او مي رسانند.

او هر لحظه آماده است تا ما را وارد درگاهش کند

ودست دوستي اي كه به سويش دراز كرده ایم را به گرمي بفشارد

و از آن پس رابطه مان با او زيادتر و زيادتر خواهد شد

 و مي توانيم در قصر او رفت و آمد کرده، با او ديدار داشته باشيم،

می توانیم با او حرف بزنيم و مسائلمان را به او بگوييم

و درخواست كمك كنيم.

تمام بزرگاني كه نور و گشايشي در زندگيشان ايجاد شده

به نوعي با او ارتباط داشتند. ثروت سليمان، بركت ابراهيم،

گشايش مشكلات يونس، قدرت علي و شفاي بسیاری از افراد

 همگی بخاطر وجود اين رابطه بود.

او با هر کس که رابطه ی دوستانه ای داشته باشد،

به پاس آن رابطه حرفش را زمين نمي زند

و هيچ طلبي را از او بي جواب نمي گذارد.

حتي اگر آن طلب، ثروت، بركت و یا شفا باشد.

 

 خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 1:33  توسط آیناز  | 

امروز چه گونه بر من گذشت؟

از صبح تا حالا داره قر می زنه! خستم کرد.

وای...........(مامانم و می گم)

بعد از اینکه آخرین کلمه از زخم زبوناش از دهانش خارج شد

و عین گرز کوبیده شد تو سرم  رفت بیرون و در اتاق ومحکم بست ...

سرم و گذاشتم روی کتابام و شروع کردم به گریه کردن

(مثل همیشه)

خسته شدم .... از مامانم و حرفاش..از بابام و کاراش ..

از خدا و بی محلیاش..از زندگی و بدبختیاش...

از روزگارو نامردیاش......از خودم....از خودم خسته شدم..از بودنم

بمونم که چی بشه؟

بشم دفترچه خاطرات بابام؟ که هی خاطره هاشو آرزوهاشو

توی وجودم بنویسه که بشم یکی مثل خودش؟

مگه من وجود خارجی ندارم؟ چرا  من نباید خودم باشم؟

 چرا زندگیم مال خودم نیس؟

بمونم که بشم ظرف شیشه ای.. که مامان داغ دلش رو توش خالی کنه؟

دیگه جا نداره!.داره می شکنه!
اصلا چرا هستم؟ چرا به وجود اومدم..

کاش می شد یه کوچولو به کارای خدا سرک کشید تا بفهمم چی می شه!

اما کاشو کاشتن سبز نشد!

خدا مگه من خواستم بیام توی این دنیا تک و تنها...

منکه خبر نداشتم اینجا چه ولوشوییه!

تو منو انداختی اینجا...چطور دلت اومد اون موجود پاک و بفرستی توی

این لجنزاری که بقیه ساختن؟ که...بشم ایییییییین!

خدایا مگه من گفتم بیارم اینجا؟ مگه خودت نخواستی؟

پس چرا کاری نمی کنی که راحت زندگی کنم؟

مگه من چند سالم که باید فکر خودکشی تو سرم باشه؟

خاک بر سر من که حتی عرضه ی خودکشی کردنم ندارم..!

از فکر کردن به آرزوهام دیگه بدم میاد...

حرص می خورم از اینکه نمی تونم بهشون برسم.

ضربه ی تیشه ی زندگی رو روی ریشه ی آرزوهام حس می کنم!

یهو یادم افتاد به جمله ای که توی وبلاگم نوشته بودم:

خدا برایم کافیست!
پس چرا الان آره همین الان گفتم:

خسته شدم از خدا و بی محلیاش؟

ای وای..........

خدا قربونت برم که اینقدر بزرگی که هیچوقت نمی شه ازت نا امید شد.

سرم و از روی کتابام برداشتم وبرگه هاش که پذیرای اشکای غم آلودم بودن.

خیس خیس شدن....

خدایا وضع منو که می بینی تنهام نزار..من که بجزتو کسی و ندارم...!

اگه ولم کنی میفتم اونوقت کی بلندم کنه؟
من به کمکت احتیج دارم! من بدون تو هیچی نیستم..

کتابام و بستم و خودم و انداختم روی تختم و گفتم:

می دونی؟ من فقط دلم می خواد تنها باشم خودم و تو ....

البته خدا جون اگه وقتشو داری...

تنها توی یه کلبه ....وسط ساحل دریا...

که شب باشه تاریک تاریک و تنها صدا

صدای امواج دریا باشه و تنها روشنایی سوسوی ستاره ها!

که کسی کاری به کارم نداشته باشه..

و برای یکبارم که شده خودم مال خودم باشه...

خدایا اگه تو با من نبودی حتما زندگیم از اینم بدتر بود..

دیگه هیچی نمی خوام.. فقط تو ..... تو برام کافی هستی.

دوست دارم به اندازه ی بزرگی خودت

بوس بوس شب بخیر..!

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 5:43  توسط آیناز  | 

من و داداش کوچولو

امروز دلم خیلی گرفته

هرچی به روزهایی که توی این دنیا گذروندم نگاه می کنم

میبینم که همش دارم بدبیاری میارم

شاید به خاطر اینکه دل خیلی هارو شکوندم...

حتما دارم تنبیه می شم....ولی این نمیتونه تنها دلیلش باشه

کار اشتباه زیادی هم انجام دادم....ولی دیگه روی توبه کردن ندارم

می دونی تا حالا چندبار از خدا خواستم منو ببخشه

تا حالا چند بار گفتم غلط کردم دیگه تکرار نمی شه؟

اما من درست بشو نیستم.دیگه فکر نکنم خدا منو ببخشه

منم شدم مثل اون آق گرگه که توبش مرگ

خدایا به بزرگی خودت خیلی دلم می خواد دختر خوبی بشم اما...

اما ....گناه شیرین... چرا هر چیز خوب ...بده؟

هر وقت خواستم انجامش ندم نتونستم.....

تو همین فکرا بودم که یهوو صدای داداش کوچیکم که دو روزی هست

به دنیا اومده...طبق معمول بلند شد..

از صداش که عین زنگ تیز تیز بود بدم میومد

همش گریه می کنه با گریه هاش انگار داره رو مغزم دوچرخه سواری

می کنه..از وقتی به دنیا اومده اصلا سمتش نرفتم

مامان و بابا خیلی به خاطر این موضوع با من بحث می کنن اما....

شاید راست میگن ..من از احساس بویی نبردم..من برادرم و دوست ندارم

یا ....آره حتما دارم بهش حسودی می کنم......مسخرست!

به زحمت خودم و از رو تختم جدا کردم و رفتم سمت آشپز خونه تا

یه صبحانه ی درست حسابی بخورم

سر میز خوش آب و رنگ همیشگی نشستم....که مامان باز شروع کرد

گفت:داداش کوچولوت و دیدی؟ به نظر من شبیه تو!

لقمه ی نون پنیر و که داشت وارد دهنم می شد و انداختم رو میز و

 گفتم: پس چقدر بدبخت

بابا گفت: نه به خشکلی دخترم که نمیرسه

مامان گفت: نمی خوای بغلش کنی؟ چطور می تونی اینقدر سرد باشی؟

از سر میز بلند شدم بدون اینکه چیزی بخورم..

از کنار اتاق اون فسقلی رد شدم... گریه نمی کرد....از لای در یواشکی نگاش کردم..آخی انگشتای پاش تو دهنش بود.....دورو برم و نگاه کردم

که خبری از مامان بابا نباشه و رفتم تو

نازی..داشت نگام می کرد...می خندید

منم نتونستم جلوی لبخندم و بگیرم و با انگشتم پوست نرم صورتشو ناز کردم.....

و گفتم:کوچولو تو هم بلدی بخندی؟ خوش به حالت پاک پاکی.....

زول زدم بهش و اون همینطوور به من نگاه می کرد و کوچولو

کوچولو می خندید

پیشونیش و بوسیدم و گفتم: داداش کوچولو به من می گی خدا چه شکلیه؟ داره یادم میره.....

آخ.. از اتاق اومدم بیرون که دیدم مامان جلوی در  ایستاده داره نگام میکنه

گفت : دیدی چقدر شبیه تو؟

گفتم: نه اون پاک پاک بود اما من.........

رفتم تو اتاقم و جانمازم و پهن کردم که نماز بخونم یهو مامان اومد تو اتاق و گفت: برای یه بار از ته دل صداش کن میشنوه..امتحان کن

شروع کردم به نماز خوندن..از ته دل

یاد بدبختیام افتادم...گریم گرفت..فهمیدم چقدر بیچارم...

خدایا من به جز تو کسی رو ندارم

تنهام نذار.....که هیچی نیستم..

اون اولین نمازی بود که حسابی بهم چسبید

 

خدا برایم کافیست

 

 

البته این مطلب مطعلق به ۷ سال پیش و برادر کوچولوی من ۶ ماه

بعد از به دنیا آمدنش فوت کرد

و اگه زنده می موند اون ۷ سالش بود و امسال می رفت اول دبستان

..............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 16:12  توسط آیناز  | 

حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود : غرور . حرص . دروغ و خیانت . جاه طلبی و .....

هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد. حالم را بهم میزد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را می خواند . موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی؟ آدمها خودشان دور من جمع شده اند...

جوابش را ندادم . آنوقت سرش را نزدیک آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند.         از شیطان بدم می آمد. حرفایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.     ساعتها کنار شیطان نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.   دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم : بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بدزدد. یکبار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم.......نبود!      فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم. تمام راه را لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم. به میدان رسیدم.شیطان اما نبود. آنوقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمتم شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم.

که صدایی شنیدم.....صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...!

 خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 19:22  توسط آیناز  | 

کوهنورد

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست

 از بلندترین کوهها بالا برود

او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد

شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید

همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا می رفت

 چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد

و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ..

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود

و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد:

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:

از من چه می خواهی؟

ای خدا نجاتم بده...

واقعا باور داری که من می توانم نجاتت دهم؟

البته که باور دارم

اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت.....

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند: که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند

بدنش از یکطناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ....

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت...

 

خداوند هوایمان را دارد..ما آدمها چقدر به او اعتماد داریم؟

 

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 18:39  توسط آیناز  | 

می تونم روت حساب کنم؟

سلام

ببخشید اگه با قلم غمگینم نا امید مینویسم و شما رو یاد بدبختیاتون میندازم

هرکی یه دلی داره دیگه

دل منم پر از این حرفاست.....احساس می کنم خدا سرش خیلی شلوغ

و وقت شنیدن ناله های تکراری منرو نداره

گفتم شاید بتونم برای درد و دل کردن روت حساب کنم....

بازم متاسفم ....

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 17:10  توسط آیناز  | 

درد و دل همیشگی من

اه...بازم چشمام رو باز کردم

یعنی باید دوباره زندگی کنم؟

عجب آشفته بازاری ایست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

از روی تختم بلند شدم و دور تا دور اتاقم رو نگاه کردم

کسی نبود

کسی به جز من با من نبود...

نمی دانم تا کی باید اینگونه باشم

تا کی باید کلمه ی تنها را به دنبال اسمم یدک بکشم

و به ناچار سکوت را دوست دارم..

من باید تنهایی را دوست داشته باشم..

در این دنیای مرموز باید بدانم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست

کسی اینجا به درد من نمی خوره

در این دنیای بی کسی خداوندا  تو تنها همه کس  منی

خدایا

این صدای غم زده ی تاریک

صدای من است . صدایی که هروقت خواندم گوش کردی

ولی

ولی هیچوقت نشنیدی

از این دنیای پوچ و توخالی خسته شدم

از آدمایی که مرا همانند عروسکی خیمه شب بازی هرطور که

می خواهند تکانم میدهند بیزارم.

دلم نمی خواهد از این اتاق بیرون برم

تا دوباره چشمم به اونا بیفته

اونایی که صدای بلند و آزاردهندشون مثل زنگ ناقوس کلیسا

مدام در مغزم زنگ میزنه

اونا منو اذیت میکنن..!

می شنوی؟

دلم خیلی گرفته.....!

از پنجره ی اتاقم به آسمان آن تماشاگه خدا

 که برعکس  آسمان دلم روشن روشن بود

با چشمانی پر از اشک دلتنگی ..ملتمسانه نگاه کردم.....

و جمله ای را که هزاران بار با خود زمزمه کرده ام را

دوباره تکرار کردم:

مرگ....آرزویی خفته در دوردستی مجهول...!

 

 خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 22:26  توسط آیناز  | 

سهم من

دستها بالا بود .

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر یک پاسخ؟

پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگیها!
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0:42  توسط آیناز  | 

از هیاهوی واژه ها خسته شدم

من سکوت را می پرستم

سکوتی که از اوراق سپید آموختم

سکوت روشنترین واژه نیست؟

همیشه در خلوت خود مرگ را پیش رویم مجسم دیده ام

مرگ واژه ی تسلی دهنده ای نیست؟

تا چشم خود را گشودم از چشم زندگی افتادم

نمی دانم چه بدی در حق سرنوشت کرده بودم که

از همان اول با من چپ افتاد

ولی این را میدانم که حق من نبود.....

شبی مثل امشب زیر نور یک واژه می نشینم

و پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت : پایان..!

 

خدا برایم کافیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0:23  توسط آیناز  | 

حتی زندگی هم سرشار از گناه است

سایه هایی در هم و بدونه برنامه

کسی که به دستانش اسمان داشت و برای قناری ها

هر صبح برکت می ریخت و

زنی که درد را فهمیده بود تا به ایمانش رجوع کند

دردها یکی دوتا نیستند

تا عمودی ترین شکاف روح نفوذ می کنند و فقرات آدم رو می خورند

باید چیزهایی را پذیرفت تا آمادگی داشت

مادرم صبح ها مرا بیدار می کند و تنها چهره ی معصوم اوست

که هیچگاه برایم تکراری نیست

تمام لحظه هایم مملو از تکرار و نهایت ها و گریزهایی است

که گهگاه هم چاشنی اش اخم ها و لجاجت ها و اشکها و

کمی هم محبت های زود گذر است

کاش در پهناورترین خصوصیات چهره ی خداوند می شد چیزهایی را دید

که کفر نبود

در لجنزار غلط زدن و دراز کشیدن چقدر لذت بخش است

کسی را می شناسم که می گوید

ما گلوله ای هستیم که به سمت خداوند شلیک می شویم

او نیز از خود دفاع می کند

او می گفت

ما یک سیگار را می مانیم

مانند او نرم و نازک و جذاب و گناه کار هستم

می گفت:

ما هرچه بیشتر اشک بریزیم بیشتر در لجن خودمان غلط می زنیم

ما برای آسمان واژه واژه می تراشیم و هیچگاه به فکر این نیستیم

که دردش چیست

گناه تمام زندگی یک نوزاد است

از ثانیه ای جرقه ی زندگی برایش تق می خورد

و با لذتی بی نهایت دنبال فتیله ای که گوگردوار می سوزد می رود

از زیر دالان های تاریک بالای تخته سنگ های زیر آب های بی نشان

و دره هایی بی بازگشت

به علفزار بیا به علفزار لجوج وحشی

به کفن نعمت بستن بنما

و بگو تا در عمق تنهایی یک قبر

آن قدر بگیردت در آغوش محکم

که بوی تعفن زود رست زیاد آزارت ندهد

ما همه ی مان گناه کاریم

گناه هایی سبک یا گران

 

خدا برایم کافیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 23:44  توسط آیناز  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:47  توسط آیناز  |